آتشكده
لطفاً خط زر را برداريد تا ‌ي هاي صفحة من فارسي شوند

<<< Persian Weblogs List

Friday, June 07, 2002

تك تكهاي عقربة ثانيه شمارمساوي گذشتن لحظه لحظة زندگي من و ماست.لحظه‌هايي كه اكثر اوقات بخاطر تلخ بودنشان دعا مي‌كنيم هرچه زودتر بگذرند و بروند.اما ديگر برنمي‌گردند و �رصتي براي جبران تلخيهايشان نيست.
آخرين روزهايي كه هنوز احساس جواني و تازگي مي‌كردم، اوايل سال 80 بود. درست يادم نيست كي بود. توي جمع شاد و قانع بيوولرها همه چيز خوب بود و با اين ذخيرة بزرگ خوبيها، تحمل بديها خيلي راحت بود. احساس طراوت و اميد به �ردا و �رداها از همه چيز بهتربود. خداي بزرگ و مهربان در مسير زندگي من بيوولرها را قرارداد تا براي مدت كوتاهي جواني را تجربه كنم.هنوز از آن روزهاي خوب 1 سال نگذشته. شايد براي مرگ آن لحظه‌ها هرسال بايد مراسم يادبود گر�ت و گريست يا اينكه براي پيدا كردن جمعي به خوبي بيوولرها تلاش كرد و تلاش و تلاش...



........................................................................................

Monday, May 27, 2002

دوباره نزديكيهاي آخر ترم شد و بدبختي درسها ريخته توي سرم، مثل آوار.درسهاي اين ترم خيلي مسخره و سخت هستند. آمار خيلي ترسناك است اما باز هم به نمره اش مي‌توان اميدوار بود. اما �ارماكولوژي خيلي سخت و غير قابل �هم است. پر از اسم داروها و عوارض جانبي و .... دور از ذهن. تا 21 تير امتحان و امتحان. بعدش هم حتما واحد تابستاني مي‌دهند و ه�ته‌اي دوسه روز توي اين گرما بايد برويم دانشگاه. چه خوب مي‌شد جوانها از بعد ديپلم به جاي اينكه پول خودشان را توي جيب كلاسهاي كنكور بريزند تا در يك رشتة قبول شود و بيايند دانشگاه و بشوند يك م�لس مثل ماها، بروند خوش بگذرانند. هرطور كه دوست دارند و تا هر حد كه مي‌توانند. يك شغل هم پيدا كنند كه راحت و كم دردسر باشد، حتي اگر درآمدخوبي ندارد. اي كاش قبل از اينكه ورود به دانشگاه بشود ملكة روحشان،يك ن�ر به آنها مي‌�هماند كه هيچ پولي در درس نيست جز يك مدرك.آدم وقتي وارد دانشگاه مي‌شود، بي عدالتيها و حق كشيهايي را كم كم مي‌�همد كه هيچ وقت نمي‌تواند در برابر آنها مخال�ت كند. چون اين قدر قبولي‌اش با ارزش است و سخت به دست آمده كه نمي‌خواهد آنرا از دست بدهد. البته هميشه در وروديهاي هر سال تعدادي جوان كله داغ و اهل كاوش و كنجكاوي هستند كه يكي دوسال ديگر، اثري از آنها در دانشگاه نيست. پرونده‌هاي اخراجيشان هم يا ناپديد مي‌شود يا با عنوان ((�ساد و �حشا در محيط مقدس دانشگاه ))در بايگاني مي‌ماند. يك سالي به كي� كولي گير مي‌دهند، يك سالي به اندازة مانتو، يك سال به تي شرت پسرها و ... و اخيراً تمام اين گيرها در خ�ا، جايي كه مثل �يلمها �قط يك ميز و يك لامپ و يك بازرس است، ات�اق مي‌ا�تد.گاهي با خودم �كر مي‌كنم علت حجم زياد و غير منطقي درسها و ارائة واحدهاي بي ربط اين است كه ذهن دانشجوها در حد يك نوجوان دبيرستاني، �قط و �قط مشغول پاس كردن واحدها و گر�تن نمرة بالاتر باشد. گاهي از اينكه اين حر�ها را به كسي بگويم، مي‌ترسم.
اي كاش جايي بود كه بدون ترس از اخراج يا مراحل حادتر، دانشجوهاي تمام دانشگاهها هر چي كه دلشان مي‌خواهد بگويند. شايد آن وقت ديگر هيچكس داوطلب كنكور نشود.البته يك تعدادي مثل خانوادة شهدا و جانبازان و معلولين و ايثارگران و بسيجيان و ... به راحتي و بدون است�اده از سهميه‌شان قبول مي‌شوند.



........................................................................................

Sunday, May 26, 2002

يك مشت نخود و لوبيا، دو سه تا سيب زميني، يك تكه گوشت و قدري پياز و رب گوجه‌�رنگي، همراه دارچين و آب، مخل�ات شام اكثر شبها بود. توي يك ديزي روي آتش تا شب خوب مي‌پخت و مي‌شد آبگوشت. اگر �صل زمستان بود، شب دورهم آنرا در كنار كرسي همراه ترشي و نان تازه مي‌خوردند و يكي دو ساعت بعد، انار دون شده با گلپر.
اگر تابستان بود، شب زير سق� آسمان روي پشت بام كاهگلي و نم زده دور هم مي‌خوردندش همراه سبزي و ماست. يكي دو ساعت بعد هم هندوانه‌اي كه از غروب توي حوض حياط خنك خنك شده بود....
ما امروزيها، جوانهاي قرن 21 كه خيلي ادعاي تمدن مي‌كنيم و در برابر سنتهايمان مي‌ايستيم و سعي مي‌كنيم با دلايل موجه خودمان ، اكثرشان را ن�ي كنيم، حتي بلد نيستيم آبگوشت درست كنيم. دستور پختش را يا از مادربزرگ بايد بپرسيم يا از توي كتابهاي آشپزي ايراني پيدا كنيم.
اهل پيتزا شده‌ايم و غذاي نيمه‌حاضر كه از سوپرماركت مي‌گيريم و درعرض چنددقيقه توي مايكرو�ر آماده‌اش مي‌كنيم.
اهل كا�ي شاپ شده‌ايم و سان‌شاين و ...
حتماً از �روشگاههاي معرو� شهر كه در خيابانهاي خاصي هستند، لباس و ك�ش و كي� مي‌خريم و ساكهاي تبليغاتي‌اش را با خودمان اين طر� و آنطر� مي‌بريم كه همه به سليقه و مدرنيت ما آ�رين بگويند.
واي... ما چقدر از خودمان دور شده‌ايم....



........................................................................................

Thursday, May 02, 2002

واي! هجوم درسها، حر�ها، نگاهها و كلمه‌ها سرم را به درد آورد.
از آدمهاي با كلاس نما خوشم نمي‌آيد.تمام حر�هايشان به خوش تيپي و ماركهاي جديد لوازم آرايش يا قيمت عطر و ادكلن و ك�ش و كي�شان ختم مي‌شود.
چقدر ارزش دنيا برايشان كم است، �قط چندتا اسكناس.
از اين جمله‌هاي ناخوشايند كه هرروز مي‌شنوم خوشم نمي‌آيد:
-گلنار جون، عطرت خيلي خوش بو است، چند خريدي؟
-گلنار، ك�شهايم را 80 تومن خريدم، مي‌ارزد؟
-گلنارجون، الان مانتوي زرشكي مد شده...
-گلنار جون....گلنار...
دلم براي بيوولرها تنگ شده. چقدر ساده و صميمي‌اند.چقدر پاك و مهربانند.چقدر خوب ارزش هرچيز را مي‌�همند.
چه راحت توي چمنها مي‌نشستيم، بدون اينكه به خاكي شدن مانتو يا به بي‌كلاسي اين كار �كر كنيم.چقدر بيوولرها خاكي‌اند.
چه راحت بعد از نهار رژلب و عطرمان را تجديد مي‌كرديم بدون اينكه به مارك و قيمتشان كنجكاو بشويم.
چه خوب حر� همديگر را مي‌�هميديم و هي سئوالهاي بي‌ربط نمي‌پرسيديم.
واقعاّ كه بيوولرها بهترين آدمهايي هستند كه تا حالا ديده‌ام.
شاد باشندو جاودان.
.........................................................................................
دلم جز مهر مه‌رويان طريقي بر‌نمي‌گيرد
زهر در مي‌دهم پندش وليكن در نمي‌گيرد
چه خوش صيد دلم كردي، بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان عاشق را از اين خوشتر نمي‌گيرد.



........................................................................................

Sunday, April 28, 2002

اولين روزهاي بعد از تعطيلات عيد، وقتي از دانشگاه برمي‌گشتم،
يك مرغ عشق خوشگل و ماماني روي پل عابر پياده بود.
من آن را به �ال نيك مي‌گيرم.اميدوارم ورود يك انگيزه و عشق تازه زندگي‌ام را متحول كند.
هر چند كه عشقها هر چه قديمي‌تر باشند، بهترند. به ياد عشقهاي كهنه:
در پناه يادت،مي‌توان بي‌بهانه با باران دويد،
و ققنوس گمشدة دل را ، در اساطير ناپيدا جستجو كرد.
مي‌توان پلك ورم كردة خاطرات را،
به سرماي آخرين دستانت سپرد،
و بغض بي‌قرار آسمان را ، در سكوت خاكستري نگاهت،
سخت گريست.



اولين روزهاي بعد از تعطيلات عيد، وقتي از دانشگاه برمي‌گشتم،
يك مرغ عشق خوشگل و ماماني روي پل عابر پياده بود.
من آن را به �ال نيك مي‌گيرم.اميدوارم ورود يك انگيزه و عشق تازه زندگي‌ام را متحول كند.
هر چند كه عشقها هر چه قديمي‌تر باشند، بهترند. به ياد عشقهاي كهنه:
در پناه يادت،مي‌توان بي‌بهانه با باران دويد،
و ققنوس گمشدة دل را ، در اساطير ناپيدا جستجو كرد.
مي‌توان پلك ورم كردة خاطرات را،
به سرماي آخرين دستانت سپرد،
و بغض بي‌قرار آسمان را ، در سكوت خاكستري نگاهت،
سخت گريست.



........................................................................................

Sunday, April 21, 2002

چه خوب است دنياي ساده و پاك كودكي.
دنياي خالص و بي‌رياي بچّگي.
بزرگترين خوبيش اين است كه آدم از غم و غصّه‌ها و �كر و خيالها آزاد است.
روزهايش را با اسباب بازي و لي لي و قايم موشك سپري مي‌كند و شبهايش را با خوابهاي شيرين و رنگارنگ كودكانه به صبح مي‌رساند.
يادم مي‌آيد وقتي بچه بودم همة رنگها قشنگ و شاد بودند حتي سياه ،چون رنگ موهاي قشنگ و حالت دار مامانم بود.
قرمز: رنگ ماتيك مامانم و لاك خودم و لبهاي عروس خانم توي نقاشيهايم.
آبي:رنگ آسمان و دريا وقتي كه مي‌ر�تيم شمال.رنگ ابرها ورودخانه‌هاي توي نقاشيهايم.
س�يد: رنگ پيراهن بابا و كاغذهاي د�تر نقاشي و ك�شهاي عيد خودم.
سبز: رنگ سبزيهايي كه توي باغچه كاشته بوديم و هندوانه‌هاي بزرگي كه تابستانها پدرم مي‌خريد.
بن�ش:رنگ بن�شه‌هايي كه هر سال عيد توي باغچه مي‌كاشتيم و پيراهن عروسكم.
قهوه‌اي:رنگ موهايم توي آ�تاب تند بهاري. رنگ چشمهاي مهربان مامانم.
...
انگار همين ديروز بود كه معني غم و ناراحتي را نمي‌دانستم.گوشة اتاقم اسباب بازيهايم را مي‌چيندم و براي عروسكهايم لالايي مي‌گ�تم.
انگار همين ديروز بود كه يه عالمه بادكنك باد كرده بودم و ر�ته بودم توي حياط تا پرواز كنم.
انگار همين ديروز بود كه بزرگ شدن، خانم دكترشدن، عروس شدن و مامان شدن �كرهاي قبل از خوابم بودند.
انگار همين ديروز بود كه زندگي قشنگ و ساده و پاك بود...





........................................................................................

Friday, April 12, 2002


ديگر اي دوست،بسلامت...
كه س�ر آخرين برگ همة مرثيه‌هاست.
غم هجران به دلت هيچ مباد!
با تو هر تيره سپيد، با تو هر چشمه زلال،
با تو هر غم شادي، با تو هر بن بست راه،
تو همه پاكي و نور، تو رها چون پرواز،به سبكبالي باد...
با تو پرواز كنم، با تو اي يار قديم، با تو اي محرم راز، با تو اي واژة م�هوم بهار.
................................................................................
من دلم مي‌خواهد از گلستان اميد غنچه‌اي بردارم كه دهد بوي تو را.
من دلم مي‌خواهد با دلي كه پر از عاط�ه‌هاست و نگاهي كه پر از خاطره‌هاست،
بنويسم سر سطر كه كلامت سبز است و نگاه تو پر از زمزمة خوبيهاست.
من دلم مي‌خواهد كه به همراه نسيم عطر دستان تو را در همه جا پخش كنم.
و بگويم كه كلامت سبز است و دلت آيينة �رداهاست....



........................................................................................

Home